سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
شوقِ شقایق
همه زهد در دو کلمه از قرآن فراهم است : خداى سبحان فرماید « تا بر آنچه از دستتان رفته دریغ نخورید ، و بدانچه به شما رسیده شادمان مباشید . » و آن که بر گذشته دریغ نخورد و به آینده شادمان نباشد از دو سوى زهد گرفته است . [نهج البلاغه]
 
   1   2   3   4   5   >>   >

سه شنبه 12 اردیبهشت 91 , ساعت 10:21 عصر

گاهی می مانم...


دستانم خالی است و عطوفت تو بلند.


کدامین عمل لحظه های خوبی ات را جبران می کند؟


چه هدیه ای می تواند جایگزین لحظات سخت باشد؟


به راستی فقط خدا می تواند پاداش خیر تو گردد!


تنها یک کلام،


تمام چیزی که دارم:


روزگارت را همیشه او و فقط او مبارک و زیبا گرداند!


روزت گرامی ای مهربان معلم من!



پنج شنبه 31 فروردین 91 , ساعت 12:42 عصر

گیرم حسین دق نکند اینچنین ولی...


 


کار تنش زیاد ولی وقت من کم است
یک شب برای شست و شوی این بدن کم است

بانوی من نحیف نبود ، اینچنین نبود

وقتی نگاه میکنمش ظاهراً کم است

در زیر پارچه ورمش گم نمیشود

آنقدر واضح است که یک پیرهن کم است

باید چگونه جمع کنم این بساط را

فرصت کم است و آب کم است و کفن کم است

مسمار را خودم زده بودم به تخته ها

باید بمیرم آه ، پشیمان شدن کم است

گیرم حسین دق نکند اینچنین ولی

گریه بدون داد برای حسن کم است

پیراهن حسین که کارش تمام شد


پس جای غُصّه نیست اگر یک کفن کم است


 


استاد علی اکبر لیفیان


جمعه 26 اسفند 90 , ساعت 12:7 صبح


یوسف گمشده ی اهل حرم آمدنی است


 


زندگی نیست ،ممات است تو را کم دارد!


دیدنت ارزش آواره شدن هم دارد!


 از دل تنگ من ،آیا خبری هم داری؟


آشنا ،پشت سرت مختصری هم داری؟


 منتی بر سر ما هم بگذاری ، بد نیست!


 آه ،کم چشم به راهم بگذاری ،بد نیست!


نکند منتظر مردن مایی ،آقا؟


 منتظرهات بمیرند،میایی آقا ؟


به نظر می رسد این فاصله ها کم شدنی ست!


 غیر ممکن تر از این خواسته ها هم شدنی ست!


 دارد از جاده صدای جرسی می آید!


مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید!


منجی ما به خداوند قسم آمدنی است!



یوسف گم شده ی اهل حرم آمدنی است!



جمعه 28 بهمن 90 , ساعت 4:8 عصر

آقا شرمنده ایم....


تقصیر ماست غیبت طولانی شما



بغض گلو گرفته پنهانی شما



بر شوره زار معصیتم گریه می کنید



جانم فدای دیده بارانی شما



پرونده ام برای شما دردسر شده



وضع بدم دلیل پریشانی شما



ای وای من که قلب شما را شکسته ام



آقا چه شد تبسّم رحمانی شما؟



ای یوسف مدینه مرا هم حلال کن



عفو و گذشت سنّت رحمانی شما؟



آیا حقیقت است که اصلا شبیه نیست



رفتار ما به رسم مسلمانی شما؟



عشاق شهر یکسره تعریف می کنند



از لحن و صوت مکّی قرآنی شما



نشنیده یاد روضه گودال کرده ام



دل میبرد تلاوت روحانی شما



این اشک و روضه حال مرا خوب کرده است



رد خور نداشت نسخه درمانی شما



یا فارس الحجاز برایم دعا کنید


       درمانده است نوکر ایرانی شما!    


                                                                                             برگرفته از وبلاگ کانون مهدویت سنا


جمعه 23 دی 90 , ساعت 5:39 عصر

چهل روز بی پدری


 سلام بابا


کجا بودی؟دلم برای لحظه ای دیدنت تنگ شده بود.


می دانی چند روز است که رفته بودی و دخترت تو را ندیده؟


حسرت دیدارت رمق از وجودم گرفته بود.


یاد نوازش های پدرانه ات بی تابم می کرد.


بابا جان! به من فکر نکن، حال من خوب است،


به زخم ها و جای سیلی ها و تازیانه ها نگاه نکن: به یک باردیدنت می ارزد!


دوست دارم دستانم را بگیری و کمی با من بازی کنی، اما تو که...؟


نمی دانم چرا اشک هایم نمی گذارد صورت زیبایت را ببینم،


بگذار خون صورتت را با دست های کوچکم پاک کنم.


راستی بابا دوستانت کجا هستند؟ عمو و برادرهایم؟ تنها نباشی پدرم؟


تنهایی را خوب می شناسم: از وقتی تو نیستی!


از وقتی عمه به جای تو مراقب ماست!



آه بابا، حرف ها ی بسیار دارم اما 


نمی دانم چرا کمی خسته ام چهل روز بی تو بودن برایم سخت است.


دوست دارم بخوابم و خواب تو را ببینم.


اگر به خوابم بیایی دیگر چیزی نمی خواهم و دوست دارم تا همیشه در همین خواب زیبا بمانم.


باباجان بی تو نفس کشیدن ...نمی توانم!


مرا دریاب؟!

 


پنج شنبه 24 آذر 90 , ساعت 11:2 عصر

مانده ام وقتی ماندنت را می بینم...


 


صبر فقط صبر تو !


چگونه تاب آوردی عشقت را بی کس و یاور؟


چگونه دیدی سرش را بی تن، بر فراز قله های افتخار؟


چگونه دستت را زیر پیکر اسب تاخته اش بردی و از اعماق قلبت گفتی:


               " الهی تقبل منا هذا القربان "


چطور شاکرانه سر به سجده گذاشتی و نماز تقرب می خواندی بین آن همه درد؟


چقدر ماندنت برایم عجیب و زیباست که گفتی:


              " ما رایت الا جمیلا "


این کلمات چگونه از زبانت جاری می شد؟


و چگونه وچگونه و چگونه...؟!


بی بی !


مانده ام وقتی ماندنت را می بینم!


یکشنبه 29 آبان 90 , ساعت 10:17 صبح

آه کوفی، شامی، شمر، حرمله


...دمی بنشینید، صحبتی دارم.


کوفی شنیده ام ماه ها پیش دیدی که تنها راه، یاری رساندن فرزند رسول است به شما! شنیده ام عرب به مهمان نوازی مشهور است. می گویند نامه های بسیار فرستادی و مولا را به مهمانی خواندی؟ گویا بر پیمانتان نمانده و فرستاده اش را تنها گذاشتید؟ شرم بر شما! لا اقل این چند روز تا محرم نگذارید مولایمان در تنهایی و غربت به شهادت رسد...


آی حرمله، دست بکش، نگه دار تیرت را، غلاف کن کینه ات را، این سه شعبه ها را که آماده می کنی برای گلوی خودت در قیامت نفرست. مگر نمی دانی شش ماهه طاقت سه شعبه ندارد؟!


شمر با تو ام، سر بلند کن. ببین از ورای سال ها دوری و از عصر سرعت با تو می گویم. تو روزی صحابه جدش، چه بگویم، یار پدرش در جنگ صفین بوده ای. شمشیرت شکسته باد! چگونه می توانی بنشینی جایی که پیغمبر نشست و کاری کنی که حتی تیزی سلاحت از انجام آن شرم دارد؟ برو برایش اقلا جرعه ای آب بیاور، شاید رحمت حسین تو را از قاتل امام شدن برهاند...


شامی می بینی؟ می بینی چگونه خون به دل فرزندان نبی می کنند؟ شامی خواهش می کنم، حداقل امسال، تو یکی، حرمت اهل بیت طهارت را نگه دار. به مردم شهرت بگو شهر را آذین نبندند. این ها که می آیند خارجی نیستند این ها خودِ دینند در هیاکل انسانی.شامی بفهم حال بی بی عزیز از دست داده ام را، خواهش می کنم!


آه ای مرگ مرا ببر که طاقت ندارم بار دیگر امام زمانم را غمگین از درد ببینم. هر سال این خون تازه می شود.کاش امامم بیاید و... اما خداوندا نکند گفتنم چون کوفی باشد و اعمالم چون...که اگر چنین باشد وای بر من!


  مهربانا خود را به تو می سپارم و از دشمنانت برائت می جویم و از اعماق وجودم می خوانم: "یا رب الحسین، اشف صدر الحسین، بظهور الحجة"


   1   2   3   4   5   >>   >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ